فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
105
چهارده رساله ( فارسى )
نهذ آن پادشاهى كه جونى و چگونگى ندارد و همه اوست و وراى همه اوست و همه در زير تصرّف قدرت اوست جل جلا و تقدّست اسماؤه و هرك ازين اصل واقف باشد و سير العباد الى المعاد حكيم سنايى رحمة اللّه عليه ( ديده باشد ) بداند كه اين حكايت سير نفس عاقله است برين قياس كه نموده شد و اللّه اعلم .
--> گفت يكى خواجه سنائى بمرد * مرگ چنين خواجه نه كارى است خرد كاه نبود او كه ببادى برند * آب نبود او كه بسر ما فسرد شانه نبود او كه بموئى شكست * دانه نبود او كه زمينش فشرد گنج عجب بود درين خاكدان * گود و جهان را بجوى ميشمرد قالب خاكى سوى خاكى فكند * جان خرد سوى سماوات برد صاف برآميخت بدردى و مى * بر سر خم رفت و جدا شد ز درد جان دوم را كه ندانند خلق * مغلطه گوئيم بجانان سپرد در سفر افتند بهم اى عزيز * غزنوى و رازى و رومى و كرد خانه خود بازرود هر كسى * اطلس كى باشد همتاى برد اكنون كه رسالهء سير نفس عاقله بپايان رسيد و نام حكيم بزرگوار بميان آمد و مصحح از آغاز تا انجام مقدمه و حاشيه نداشت و پاورقى ننگاشت مناسب چنان ديد اين قطعهء نفيسه كهن را كه بتازگى از يك مجموعه قديمى استنساخ كردهام در اينجا بياورم و ختامه مسك راه مصداق دهم